داستانی واقعی از یک خیانت
خیانت
اگردلی را به ناله آری ز برق آهش امان نداری
بلا درافتد به هرچه داری که چوب یزدان صدا ندارد
چو آه مظلوم کند کمانه سرای ظالم شود نشانه
چو برق بگریز از این میانه، که تیر آهش خطا ندارد
پیامبر خدا صلى الله عليه و آله
أوحَى اللّه ُ إلى نَبِيٍّ مِن أنبيائهِ ··· إذا ظُلِمتَ بِمَظلِمَةٍ فَارْضَ بِانتِصارِي لكَ ؛ فإنَّ انتِصارِي لكَ خَيرٌ مِنِ انتِصارِكَ لِنَفسِكَ .
خداوند به يكى از پيامبران خود وحى فرمود كه ··· هرگاه به تو ستمى شد ، به اين كه من انتقام تو را بگيرم رضايت ده و كار را به من وا گذار ؛ زيرا انتقام گرفتن من بهتر است از اين كه خودت انتقامت را بگيرى .
خیانت به همسر عاملی مهم در از هم پاشیدن خانوادهها میباشد و خواندن داستانهایی با مضمون خیانت به تجربیات ما برای زندگی متاهلی خواهد افزود
رابطهای که اشتباه و با چشمانی بسته شروع شود به احتمال زیاد پایان خوشی نیز نخواهد داشت
کسی که اصل و نسب داره ،رگ و ریشه داره با خیانت خودش رو نجس نمیکنه چرا که خیانت از هر نوعش کیثفه ،تعهد به همدیگه تو قلبه نه تو کاغذ. در خیانت لذت و هیجان نهفته است اما در وفاداری اصالت و شهامت .ا
زن مطلقه با شوهرش دوست شده بود؛ این زن تو شهری غریب ،شهری که با خانواده اش چند شبانه روز فاصله داشت با بچه اش تنهایی زندگی میکرد. زن مطلقه با اینکه می دونست اون مرد زن و بچه دارد از هر ترفندی استفاده کرد تا مرد متاهل عقدش کند .... دست آخر هم مفت و مجانی عقد مرد متاهل شد.مادر بچه بیشتر از خودش به شوهرش ایمان داشت و هرگز فکر خیانت شوهرش رو نمیکرد ،میگفت شوهر من حتی خجالت می کشه با زنها حرف بزنه چه برسه به خیانت!!! البته یه بار یکی بهش گفته بود شوهرت با فلانی رابطه داره یه زن بیوه که دو شغل داشت اما بعدها اونم ول میکنه و به این یکی می چسپه آخه این یکی خونه داشت و بدهی هاش رو پرداخت کرده بود.ا
مادر بچه اتفاقی متوجه این خیانت می شه ؛ حتی زن مطلقه را دیده بود .در موردش تحقیق میکنه و از خوشحالی رازشون رو آشکار می کنه و از خدا میخواد به هم برسن هیچ وقت دونفر رو اینقدر شبیه هم ندیده بود.، «خدا در و تخته رو خوب به هم جور ميكنه«ا
وقتی مردم فهمیدن مادر بچه از این خیانت خبردار شده بهش گفتن ما خیلی وقته می دونستیم دلمون نمی اومد بهت بگیم و باعث طلاقت بشیم یکی میگه: شوهرت با شیرزن بیوه اومده مدرسه دختر اون زن و کامپیوتر مدرسه رو درست کرده یکی دیگه عکس مرد متاهل رو همراه زن مطلقه بهش نشون میده یکی دیگه قسم می خوره که شوهرش رو تو خونه زن مطلقه دیده یکی دیگه میگه زن مطلقه و بچه اش گاهی از صبح تا شب میرفتن خونه مادری مرد متاهل. چندتا از دوستای مردمتاهل گفتن ما اونا رو باهم دیدیم و خیلی نصیحتش کردیم ...خلاصه همه چی واسه مادر بچه اثبات میشه .این اولین باری بود که مردمتاهل تونست مادر بچه رو شاد کنه مادر بچه با این خیانت تونست بعد سالها عقاید، سلیقه و اخلاق شوهرش رو بشناسه
این زن مطلقه که یه بچه داشت زندگی یکی دیگه رو خراب کرده بود اما بعد یه سال طلاق میگیره و با مهریه و جهازی که از اون مرد میگیره یه خونه میخره و با بچه دوازده ساله اش زندگی میکنه. مادر بچه اتفاقی به آرایشگاه زن مطلقه می ره (سه ماه قبل از اینکه خیانت رو بفهمه)،اما چرا خدا مادر بچه رو اونجا فرستاد، چه حکمتی داشت.ا
خانواده مادر بچه و دوست صمیمی زن مطلقه از قدیم همدیگر رو می شناختن.، زن مطلقه و دوست صمیمی اش از زندگی اون خبر داشتن . اونو تشویق به طلاق میکردن.گذشته مثل یه فیلم از جلوی چشمان مادر بچه گذشت. مادر دلشکسته با یادآوری روزای گذشته، زحمات بی ثمرش ،به یاد زخمها و سختی های زندگیش و به یاد بچه اش ,و بی خبر از همه چی جلوی اون دو زن کلی گریه کرد.خیلی دلش شکسته بود،خیلی زخمی بود .شوهرش بی خیال ، بی مسئولیت و ... بود.چیزی تو دنیا واسش مهم نبود،همه اش بدهکار بود، هیچ تعهدی نسبت به زن و بچه اش نداشت اگه از گرما،سرما ،مریضی ،گرسنگی ...میمردن محال بود کمکشون کنهاما برای به به و چه چه مردم هرکاری میکرد تا تعریفش کنن. شوهرش میگفت خودت حقوق داری ، رو من حساب نکن اما حقوق اون مادر برای ساختن خونه و خرجی زن و بچه ودکتر و ...کم بود اون مادر یه زن بود نه یه مرد .برای یه زن خیلی سخته بار مسئولیت یه مرد رو به دوش بکشه .شوهرش همیشه سکوت میکردو دایی ،مادر و خاله اش واسش تصمیم میگرفتن
یادش اومد شوهرش خونه اش رو با سند جعلی فروخته بود خونه ای که با وام و فروش طلاهاش درست کرده بود، آشیونه ای که با خون دل ،با عشق واسه خودش و بچه اش ساخته بود .اما شکایت نکرد تهدیدش کردن که بچه اش رو ازش میگیرن در ثانی اون یه کارمند بود و دوست نداشت بره دادگاه و تو راهروهای دادگستری اسیر بشه. با کمک عمو و پدربزرگ شوهرش خونه رو پس گرفت .خلاصه بعد یه سال به شوهرش جایزه داد با کلی زحمت چند تا وام جور کرد تا جایی که پول تاکسی نداشت .طبقه بالا رو با کمک پدر و برادراش درست کرد تا بچه اش اتاق داشته باشه شوهرش فکر میکرد اون کیه که این خونواده دارن براش زحمت میکشن هوا برش داشته بود
یادش اومدشوهرش با چک ماشین می آورد و تصادف میکرد وقتی طلبکاراش بهش فشار می آوردن شوهرش با کوچکترین اعتراض مادر بچه( که چرا چک میدی،چرا بدهکاری... )،بچه رو از مادر جدا میکرد (چون می دونست مادر وابسته و دلبسته بچه اش بود) و بچه رو به مادر بزرگش میداد خونواده اش یه بار نگفتن چرا اینکار رو میکنی خدا رو خوش نمیاد با آغوش باز ازش استقبال میکردن و بچه رو به مادر پس نمیدادن.خونواده اش به عنوان یه بزرگتر یه بار نگفتن دردتون چیه ،مشکلتون چیه؟اصلا کی مقصره.اونا میگفتن مشکلتون به ما ربطی نداره ،شماها که با ما زندگی نمیکنید اگه اینطوریه چرا بچه رو ازش میگرفتن و شستشوی مغزیش میدادن اصلا دخالت نمیکردن و بچه اونو نگه نمیداشتن .راه حل مشکلشون خیلی ساده بود اونا می بایست دسته چک رو از پسرشون میگرفتن تا بدهی بالا نیاره نه بچه رو از مادر . شوهرش میگفت برو از فامیلات قرض کن یا خونه رو برام بفروش بچه اش همیشه گروگانشون بود ....ا
یادش اومد وقتی بچه اش شش ماهه بود شوهرش یازده شماره داشت مادر بچه شوهرش رو در عرض چند روز با چند تا پیام آورد سر قرار .، شوهرش نه طرف رو دیده بود نه صداش رو شنیده بود فقط میدونست صلواتیه همین .و عاشقش شد .خدا همه چی رو به مادر بچه نشون میداد اما اون مادر جدی نمیگرفت و میگفت هیچ آدم عاقلی با چند تا پیام سر قرار نمیاد و باچند تا قسم دروغ شوهرش همه چی فراموش کرد...ا
یادش اومد 13 روز زمستان بی گاز بودن و با بچه اش از سرما می لزیدن ،بچه اش مریض شده بود،شوهرش فیش گاز رو پرداخت نکرده بود .مرد متاهل با نصیحتهای پسرعموی پدرش مجبورشد تا هزینه رو پرداخت کنه.شوهرش حتی هزینه آب و برق رو هم به زور پرداخت میکرد
یادش اومد وقتی مادر بچه یخچال و مبل جدید خرید دایی شوهرش چقدر دعواش کرد که چرا چند تا تکه چوب و آهن خریده و پولش رو هدر میده در حالی که به اون ربطی نداشت شوهرش فقط نیگاه میکرد و خاموش بود و اونا تو همه چی دخالت میکردن .ا
یادش اومد تو مجلس عزای مادربزرگ شوهرش، خواهرا و مادرشوهرش نذاشتن بچه یه ثانیه به مادرش نزدیک بشه بچه با چند تا بستنی و 1200تومن پول جلوی همه به مادرش فحش داد و گفت تومادرم نیستی، بچه جلوی همه به مادرش گفت اونا بهم پول دادن گفتن نیام پیش تو...بچه چقدر ارزون مادرش رو فرخته بود ،چقدر دل این مادر رو شکستن فقط بخاطر اینکه عاشق بچه اش بود پا رو دلش گذاشتن،به چی رسیدن،ما تو کدوم قرن زندگی میکنیم که اینا اینهمه این مادر رو شکنجه کردن.ا
شوهرش به جای اینکه خودش مشکلش رو حل کنه و مردانه حرفاش رو به ناموسش بگه با فامیلها و آشناهاشون حرف میزد غیر از یکی از فامیلهای مادر هیچکدوم حرفای اون مرد رو به مادر بچه نگفتن .تو این دوره زمونه خیلی ها از زمین خورن همدگیه خوشحال میشن.مادر بچه بعد طلاق فهمید شوهرش پیش کی ها رفته .ا
مادر بچه خیانت در امانت ،بی آبی، گرما ،سرما، بی غذایی ،بی احترامی...رو فقط به خاطر بچه اش تحمل کرده بودتا بچه اش آغوش پر مهر مادری رو از دست نده و تو کوچه پس کوچه های روستا بزرگ نشه، زخماش سر باز کرده بودن و گریه میکرد بی خبر از همه چی، آیا زن مطلقه ودوستش نمیدونستن اون مادر هم خدایی داره و یه روزی آه این مادر دامنگیرشون میشه،آیا اینا می تونن چهره اون مادر رو وقتی داشت معصومانه واسه بچه اش گریه میکرد رو فراموش کنن درحالی که از چیزی خبر نداشت. اونا می تونستن به روی خودشون نیارن یا بگن ما شوهرت رو می خوایم و از زندگی ما برو. بی شک اون مادر مزاحم دل اونا نمی شد و خودش ازشون برای شوهرش خواستگاری میکرد .ا
اون مادر انتظار داشت اگه همه زنهای عالم به شوهرش بگن بیا مجانی عقدمون کن بهشون نیگاه هم نکنه اون شوهری که با یه کلام عاشق بشه رونمی خواست آدم باید خوددار باشه. اون مادر همچین شوهری رو نمی خواست فقط بخاطر بچه اش اینهمه ظلم ، بی احترامی و سختی رو تحمل کرده بود و جنگید اما شکستش دادن چون تنها بود ،حتی دلش به حال شوهرش می سوخت چون اون مرد خوبی و بدی خودش و خونواده اش رو نمی دونست.ا
زن مطلقه و دوستش میگفتن بچه و خونه ات رو به شوهرت بده و هر چه زودتر طلاق بگیر بچه مردم رو میخوای چیکار،نفرینش نکن شاید شوهرت با یکی دیگه خوشبخت باشه و مشکلی نداشته باشه شاید فقط با تو اینطوری بوده یه هفته بیا پیش ما واسه طلاق آماده ات می کنیم اما مادر بچه با گریه بهشون گفت هیچ وقت طلاق نمی گیرم و بچه ام رو میخوام ناراحتی رو تو چهره هردو زن دید اما بهشون شک نکرد... اونا جلوی مادر بچه به روستای مرد متاهل زنگ میزدن و آدرس فقرا رو می خواستن . مادر بچه تو دلش اونا رو تحسین میکرد و با خودش می گفت یه زن بیوه ،تنها و غریب ،بدون ماشین داره تو روستاها می گرده وبه مردمی کمک میکنه که نه هم زبونش هستن ،نه هم مذهبش و نه هم شهری یا هم استانیش ،آفرین به این زن،چقدر زن خوبیه ...با خودش می گفت مگه تو این شهر فقیر پیدا نمیشه چرا میره روستا و تو این گرما به خودش زحمت میده. مادربچه تو دلش میگفت باید از این دو زن عبرت بگیریم آفرین به این دو زن که چقدر به فکر فقرای روستاها هستن کاش منم می تونستم برم تو گروهشون و به مردم کمک کنم فکر میکرد اتفاقی میرن روستای مرد متاهل.ا
مادر بچه نمی دونست راننده شخصی زن بیوه شوهرشه .نمی دونست اونا ازدواج موقت کرده بودن. (مادر بچه با این خیانت فهمید که چرا شوهرش با چک ماشین می آورد و بعد چند ماه عوض می کرد) مادر دلشکسته نمی دونست دنیا دنیای گرگهاست نخوری می خورنت،نمی دونست خیلی ها اونقدر بیچاره ان که به دنبال یه جای خالی واسه نشستن میگردن اونم به هر قیمتی.ا
مادر قصه ما فقط و فقط بچه اش رو می خواست اون یه بچه پنج و نیم ساله داشت، به زور بچه اش رو ازش گرفته بودن ،این چهارمین باری بود که با کوچکترین مشکل یا اعتراض بچه رو ازش میگرفتن هر بار مادر بچه اونا رو می بخشید ،شوهرش لباسهاش رو برمی داشت و با بچه به خونه مادرش میرفت و قهر می کرد بیخال همه چی میرفت و هروقت دلش میخواست برمی گشت وقتی برمی گشت بچه زمین تا آسمون عوض می شد مادرش رو نمی خواست ،آزادی روستا رو می خواست اونجا کسی بهش نه نمی گفت هرکاری دلش می خواست انجام می داد اگه بی ادبی میکرد بهش میخندیدن و میگفتن بچه است بزرگ بشه یادش میره و تشویق میشد، پوستش تو آفتاب می سوخت و مریض می شد.مادر شوهر و دختراش به بچه میگفتن مادرت مرده. بچه وقتی برمیگشت شبها پتو رو مادرش برمیداشت و میگفت مادر زنده ای ،نمردی ، تنهام نذار و می ترسید. بچه دنبال یه پناهگاه امن بود فکر میکرد مادرش میمیره و تنهاش میذاره اما مادربزرگش همیشه پیشش می مونه بچه کوچولو خیلی صدمه دیده اما اونا درک نکردن
شوهرش می گفت چه فرقی میکنه بچه پیش مادربزرگش باشه یا پیش مادرش(یعنی واقعا فرقی نداشت!!) ،مادر من هم دوستش داره.اونا نمی دونستن با اینکار بچه چه صدمه ای می بینه البته براشون مهم نبود مرد متاهل برای شادی مادرش هرکاری میکرد .فقط دنبال عذاب دادن مادر بچه بودن اما چه جوابی دارن به خدا بدن... مادر بچه هم بخاطر دوری بچه اش مثل مرغ سرکنده بود. بچه همیشه به مادرش می گفت: تو مادرم نیستی ،تو بهم پول نمیدی. مادربزرگش رو مادر واقعیش می دونست و به مادرش بی احترامی میکرد و فحش میداد.ا
مادر به بچه 5/5 ساله اش پول نمیداد، بچه رو تو کوچه ول نمیکرد، از موبایل و بازیهای کامپیوتری خبری نبود،روزی یه کیک و شیر بهش میداد بچه مجبور بود غذا بخوره تا سوءتغذیه نگیره ،اگه بچه مریض میشد اگه نصف شب هم بود مادر بچه تک و تنها بچه اش رو کول میکرد و می بردش دکتر و اگه به بچه آمپول میزدن بچه میگفت تو مادرم نیستی چرا مادربزرگم از داروخونه شربت میگیره بهم میده تو چرا منو می بری دکتر،چرا بهم آمپول میزنی(هربار بچه رو از مادر میگرفتن بچه مریض میشد). شوهرش براش یه سایه کوتاه هم نبود .،هیچ وقت نبود مادر همه کارها رو انجام میداد اون مادر هم پدر بود هم مادر هم پرستار همه کس بچه اش بود تا اون موقع پدرش ،مادربزرگش و دارودسته برای بچه یه لنگه جوراب هم نگرفته بودن... اون پدر ؟؟برای بچه اش هیچ وقت پدری نکرد و نخواهد کرد...اما بچه فکر میکرد مادرش دشمنشه . بچه روزی صد بار میره مغازه و به جای غذا تنقلات مغازه رو میخوره بچه یه مشت پوست و استخون شده.ا
فقط خدا میدونه با این بچه و دل این مادر چه ها کردن از نفطه ضعفش (بچه اش،عشق مادریش) سوءاستفاده کردن .مادر شوهر می تونست دخالت نکنه ،بچه رو شستشوی مغزی نده و بگه من بچه تو رو نگه نمی دارم بچه باید پیش مادرش باشه نمی بایست خشم خدا رو می خرید، آیا مادر شوهر بعد مادر بچه خوشی و سلامتی دید ؟آیا از نتیجه کارش خوشحال شد و راضیه؟پس دل مادر بچه چی ؟چه جوری به اینا بفهمونن که هیچ کی مادر خودش نمیشه درک و فهم اینا با هم متفاوت بود حتی دادگاه اینو تشخیص داده بود (عدم تفاهم فرهنگی و اخلاقی) . سه سال تمام بلاتکلیفش کردن .مادر بچه هرگز شکایت نکرد اونا شادی میکردن و مادر بچه سالهای سال برای بچه اش اشک می ریخت شوهرش هم داشت دور از اون شیرین ترین لحظه هاش رو با زن مطلقه میگذروند. مادر بچه وقتی مشکلش رو به مادرشوهرش می گفت اونم به جای حل کردن مشکل در کمال بیرحمی می گفت همینه که هست نمیتونی تحمل کنی بچه رو بذار و برو .وقتی مردم میگفتن بچه رو به مادرش بدید گناه داره ، مادر شوهرش می گفت گریه میکنه تا دلمون به حالش بسوزه و بچه رو بهش بدیم کور خونده بچه مال منه.ا
مادر بچه برای گرفتن بچه اش به چند تا از ریش سفیدهای فامیل شوهرش پناه برد اما اونا هم نتونستن کاری بکنن. اونا به جای اینکه با شوهرش حرف بزنن با دائی شوهرش حرف میزدن چون میدونستن شوهرش هیچکاره است و دائیش همه کاره است انگار اون شوهرش بود دايیش میگفت نه بچه رو بهش میدیم نه مهریه و نفقه. باید جدا بشه پسرمون باید با ما زندگی کنه باید جلوی چشممون باشه اون زن پسر ما رو از پدر و مادرش جدا کرده وگرنه پسرمون هرگز جدا نمیشد همه گفتن حرفاش بهانه است جدا شو و خودت رو نجات بده اما مادر بچه میگفت اون مرد که شوهر من نیست وبخاطر بچه اش مقاومت میکرد و میگفت من خدا رو دارم ...ا
مادر قصه ما بعد دوسال مادر شوهر و پدر شوهرش رو تو خیابون میبینه جلوشون رو میگیره کلی گریه میکنه تا بچه اش رو بهش پس بدن یا حداقل بذارن بچه اش رو ببینه یا طلاقش بدن نمیشه که سالها بلاتکلیف بود مادر بچه بهشون گفت من یه مادرم حلالتون نمی کنم اما اونا گفتن مگه اومدیم در خونه ات تا حلال کنی حلال نکن بچه مال تو نیست برو شکایت کن.حتی مادر بچه به اونا گفت برای پسرتون با خرج خودم زن میگیرم اما بچه ام رو بهم پس بدید اگه یه نفر گفت زن بدیه بچه رو ازم بگیرید اما اونا گفتن بچه مال ماست برو شکایت کن..،کسی بهش رحم نکرد حتی نذاشتن یه ثانیه بچه اش رو ببینه،دلشون از سنگ بود قساوت و بیرحمی تمام وجودشون رو پرکرده بود.ا
مرد متاهل هم با چند تا از دوستاش شبانه در و پنجره خونه ناموسش رو شکست و اجازه داد سه مرد بیگانه به حریم ناموسش تجاوز کنن در حالی که مادر بچه هرگز اون سه مرد رو ندیده بود و بهشون بدی نکرده بود و اونا رو بخدا واگذار کرد آیا اونا نمیدونستن این حق الناسه و هرگز قابل بخشش نیست؟تو قیامت یا تو این دنیا تقاصش رو پس میدن.(البته مرد متاهل همون لحظه یه جواب کوچیکی گرفت هرچند در مقابل کاری که کرده بود چیزی نبود )
رسول اکرم(ص) فرمودند : «ارحم من فيالارض، يرحمک من فيالسماء» به اهل زمين رحم کن تا آنکه در آسمان است تو را رحم کند. اونا دیگه یادگرفته بودن با کوچکترین مشکل بچه رو از مادر جدا کنن هر بار مادر اونا رو می بخشید و باز تکرار می شد . مادر بچه بخاطر بچه اش از خودش و از حقش گذشت تا بچه اش بیشتر از این صدمه نبینه و دو هوایی و دو تربیته نشه .تا فحش و نفرت به مادرش رو یاد نگیره که یاد گرفت ، تا بچه اش دو شخصیته نشه .مادر شوهر و دارو دسته هرکاری کردن تا زن و شوهر از هم جدا بشن و حق رو نا حق کردن. مرد متاهل چطور تونست به زنش خیانت کنه و بره خونه زن مطلقه و زن مطلقه چطور یه مرد متاهل رو به خونه اش راه داد آدم شرمش میاد وقتی بهش فکر میکنه .زن مطلقه گاهی به منزل مادری مرد متاهل می رفت از صبح تا شب می موند(این جاها نامزد رو هم خونه خودشون نمیبرن.)هیچ مرد متاهلی یه زن بیوه با یه بچه رو آزادانه به خونه مادرش نمی بره کاری که اون مرد متاهل و زن مطلقه و خونواده مرد متاهل کردن خیلی عجیب بود .همه مردم روستا خبر داشتن الا مادر بچه.ا
اونا میگفتن عروسمون خونه درست میکنه ،سرمایه گذاری میکنه وسایل خونه می خره اما بدهی های پسرمون رو نمیده ،برای پسرمون خرج نمیکنه(اما وجدانشون نگفت اینا وظیفه پسرمونه نه عروسمون. نگفتن عروسمون تحت فشاره و برای راحتی خونواده اش تلاش میکنه و خودش رو بدهکار بانکها کرده) میگفتن اگه این زن نباشه پسرمون هرگز از ما جدا نمیشه
خانواده مرد متاهل بخاطر دشمنی با ناموسشون(مادر بچه) وبخاطر اینکه به مادر نوه اشون صدمه بزنن از زن مطلقه ای که نمی شناختن طرفداری کرده و اونو بر سر سفره خودشون نشوندن تا پسرشون عاشق بشه و زن اولش رو فراموش کنه و طلاقش بده تا بعدا سر فرصت اونم حذف کنن( مادرشوهر خودش زن مطلقه رو دعوت میکرد و ازش پذیرایی میکرد در حالی که پسرش زن و بچه داشت مادرشوهر همه کاره بود و کسی نمی تونست رو حرفش نه بگه. اگه دوست نداشت اون زن نمی تونست بیاد خونه اش .اونا از کار خدا و سرنوشت خبر نداشتن. اون زن یه طعمه بود برای مادر بچه تا بوسیله اون پسرشون مشغول بشه و زنش رو طلاق بده .حتما با خودشون گفتن بعد طلاق واسه خواستگاری زن مطلقه اقدام نمی کنیم اما فکرشم نمیکردن اون زن چیزی نخواد و مجانی عقد پسرشون بشه یا شایدم چون رایگان بود و همه چی داشت سراز پا نمی شناختن .در عرض یه هفته یه زن رایگان طلاق دادن و یه زن رایگان با خونه و کل وسایل بدست آوردن)، اما همه چی مادیات نیست .اونا چاهی برای مادر بچه حفر کردن اما خودشون توش افتادن.ا
حضرت رسول اکرم(ص) فرمودند:«لايرحمالله من لايرحمالناس» خداوند به کسي که به مردم رحم نميکند(حتي حيوانات)، به او رحم نخواهد کرد. نمی دونستن خدا چه سرنوشتی براشون رقم زده.فکرشم نمیکردن اینطوری بشه .اونا بیشتر به خودشون صدمه زدن تا ناموسشون .با نقشه اونا مادر بچه نجات پیداکرد اما اونا تو چاه خودشون افتادن .آیا بچه یه زمانی از این نقشه با خبر نمیشه؟ آیا از نتیجه کارشون راضی شدن؟ فقط مادر بچه با این خیانت شاد شد خدا خیلی بزرگه خودش میدونه چیکار کنه.ا
حضرت رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم:
و کسى که براى جدایى در میان زن و مرد اقدام نماید، در دنیا و آخرت مورد خشم و لعنت خداوندى قرار مى گیرد، و بر خداست که او را با هزار سنگ آتشین سنگسار کند؛ و اگر کسى براى گسیختن رابطه زناشویى آن دو، گام بردارد- در دنیا و آخرت- مورد خشم و ناخشنودى خداوند قرار خواهد گرفت و خداوند او را از نظر به روى خود محروم خواهد ساخت- اگر چه کار آن زن و شوهر به جدایى و طلاق نکشد
وقتی مادر بچه بعد سه سال شوهرش رو تو مشاوره برای اولین بار دید با خودش گفت زن داره و اینو کامل حس کرد...مادر بچه به خاطر خیانت شوهر و دخالت و بیرحمی دایی ،خاله و مادر شوهر و حرفهای تلخ و بیرحمانه دوست زن مطلقه مفت و مجانی و به دستور زن مطلقه در عرض یه ماه طلاق گرفت(طلاق توافقی)البته مادر بچه سه ماه فرصت داشت تا حکم دادگاه رو تحویل دفترطلاق بده اما همون لحظه مدارکش رو تحویل داد تا شوهرش و خونواده اش به عروس لایقشون برسن.دایی شوهرش به عنوان شاهد طلاق با خوشحالی اومده بود محضر تا پیروزیش و شکست دل اون مادر رو با چشم خودش ببینه و جشن بگیره اما با قرآنی بالای سر مادر دلشکسته و زخمی مواجه شد و مادر قران را بالای سرش گذاشت و تا تونست برای بچه اش و سرنوشت شومش گریه کرد و خودش رو خالی کرد و دایی شوهرش ،مادرشوهر و دختراش ،زن مطلقه و دوستش و بچه هاشون رو نفرین کردو از خدا خواست بخاطر این قرآن از این ظلم و ناحقی نگذره و طعم از دست دادن اولاد رو بهشون بچشونه و ذلیل شدن و بدبختی شوهرش رو با چشم خودش ببینه و مهریه و نفقه اونو واسه دوا و درمونشون خرج کنن که دارن خرج میکنن و اونا رو بخدا و قرآن واگذار کرد .یه روزی تاوانش رو بدجوری پس میدن .چوب خدا صدا نداره اما بدجوری درد داره . مادر بچه هیچکدوم رو حلال نکرد البته براشون هم مهم نبود و بهش میخندیدن. خدا اون مادر رو دوست داشت که با خیانت این زن هم نجاتش داد هم اونو به آرامش رسوند... اگه با این زن مطلقه ازدواج نمیکرد ،اگه سر پیری شوهرش بهش خیانت میکرد ،اگه یه بچه دیگه داشت که بدتر بود.ا
چقدر اون مادر تو دادگاه دلش به حال خودش سوخت وقتی زنهای دیگه میگفتن هر وقت دلمون واسه بچه تنگ بشه زنگ میزنیم و بچه رو واسمون میارن. بچه هیچکدوم دشمن مادرش نشده بود، به بچه هیچکدوم یاد نداده بودن به مادرش فحش بده.هیچ کدوم مثل اون مادر مجانی جدا نشده بودن و همه چی رو از دست نداده بودن.به هیچکدوم اینقدر بی احترامی ، ظلم و خیانت نشده بود...، قلب اون مادر از بیرحمی اونا به شدت به درد اومده بود...مرد متاهل می تونست بره دنبال زن مطلقه یا هر زن دیگه ای ، مادر بچه مزاحمش نمیشد و نشد اون مادر فقط دنبال بچه اش بود نمی بایست مادر و بچه رو اینطوری از هم جدا میکردن .ا
همه به مادر بچه تبریک گفتن و ازش شیرینی خواستن یعنی تا این حد بدبخت بود... البته بخشش مهریه و نفقه منوط به ملاقات فرزندش بود اگه بذارن حلاله و اگه نذارن مادر بچه میتونه مهریه و نقفه رو اجرا بذاره حتی بعد طلاق.مادر بچه با شناختی که از اونا داشت می دونست هرگز نمی ذارن بچه اش رو ببینه .اما مادر دلشکسته فقط پیش خدا شکایت کرد وحقش رو از خدا خواست و رفت تاشوهرش با کسی که در حد خودشه و چندین بار ازدواج کرده ازدواج کنه
سه چهار روز بعد طلاق اونا رابطه مخفی شون رو علنی کردن و عقد کردن،البته خیلی وقت بود دزدکی عقد کرده بودن،خیلی ها خبر داشتن الا اون
اما آیا خاموش کردن چراغ دل مادری که یه بچه داره میتونه زندگی اونا رو شادتر بکنه.آیا شادی وارد دلشون شد ! چوب خدا درد داره ولی صدا نداره .با اینکه زندگی مادر بچه خراب شد اما خیلی خوشحاله که شوهرش به کسی که لایقش بود رسید .میگن دیگ میگرده تا سرش رو پیدا کنه .هیچ و قت دو نفر ،دو خونواده اینقدر شبیه هم نبودن.ا
مادر قصه ما با گذشت زمان به صبر و آرامش رسید زخماش کم کم التیام پیدا کرد و خوشحاله البته جای پاهاشون رو دلش هرگز پاک نمیشه.تونستن از بچه مثل یه سلاح در مقابل مادرش استفاده کنن، بچه کوچولو قربانی کینه و نفرت اونا شد،تونستن با پول و تنقلات فریبش بدن روزی صدبار میره مغازه و برمیگرده تا بچه بهانه مادرش رو نگیره و اونا رو بخواد، این بزرگترین خیانت به اون بچه است این عشق و دوست داشتن نیست .آینده اون بچه معصوم خراب شد،مادر بچه نگرانه آیا بچه اش بخاطر پول هر کاری میکنه...آیا هر چیز مجانی و صلواتی رو می خواد مادربزرگش در طول این چند سال چه جوری تربیتش کرده البته آوازه تربیت بچه اش تمام روستا رو پر کرده... بچه مادرش رو به پول و کیک و ...فروخت و فعلا دشمن مادرش شده اما تا کی ؟آیا بچه بزرگ نمیشه و همه چی رو نمیفهمه. براشون اصلا مهم نیست.ا
مردمتاهل بعد طلاق پیغام فرستاده بود که خونه رو به نامم کن تا بذارم بچه رو ببینی یا بچه رو بهت میدم (درحالی که 300سکه و نفقه اش رو بهش بدهکاره) می خواست بچه رو بفروشه بچه ای که از مادرش متنفره ، آیا ارزش داره آدم پا رو شرف ، مردانگی و آبروش بذاره وبخاطر مادیات یه مادر و فرزند رو از هم جدا کنه و خشم خدا رو بخره ...اما مگه همه چی پول و مادیاته ،مادر بچه فقط سکوت کرد و اونا رو بخدا واگذار کرد و رفت و هرگز حلالشون نکرد.ا
بعدها دوست زن مطلقه در کمال خونسردی به مردم میگفت من کار بدی نکردم (حمایت و تشویق) اینا با هم مشکل داشتن این نه یکی دیگه ،چرا دوست من نباشه.دوستش می گفت مگه هرکی زنش رو طلاق میده بده .اون دوتا مشکل دارن و باید طلاق بگیرن مثل آب خوردن از طلاق حرف می زد انگار مادر بچه به اون بدی کرده یا جای اونو تنگ کرده .چقدر بیرحم بود اون زن تبدیل به دایی و مادر شوهرش شده بود میگفت فلان زن ،زن دوم شوهرشه از شوهرش خیلی راضیه ولی زن اولش راضی نبود اون دوتا خوشبختن و مادر بچه باید طلاق بگیره در ثانی دوستم میره خونه مادر مرد متاهل اونجا خیلی تحویلش میگیرن .شوهرش بچه اش رو هم به مادربزرگش بخشیده و با بچه دوستم زندگی خوبی دارن مادر بچه باید جدا بشه .وقتی حرفای دوست زن مطلقه رو برای مادر بچه تعریف میکردن قلب مادر بچه از شدت بیرحمی اون زن به شدت به درد می اومد(امام کاظم می فرمایند: سختىِ ستم را كسى مى داند كه به او ستم شده باشد ) فقط اون مادر میدونه چی بهش گذشت ،حرفای اون زن خیلی تلخ بود بویی از انسانیت نداشت انگار اون زن اصلا مادر نبود .دایی و مادرمردمتاهل باید به این زن جایزه بدن چون توکارش موفق شد.ا
فقط خدا میدونه که دوست زن مطلقه در بهم رسیدن این دو نفر و خراب کردن یه آشیونه چقدر نقش داشت اون زن دوستش رو مثل دختر خودش شوهر داد(کی حاضره به یه زن بیوه کمک کنه تا یه زندگی رو خراب کنه ،تشویق و حمایتش کنه و باهاش حلقه بخره و بگه اینا باهم مشکل دارن این نه یکی دیگه و باید جدا بشن. هیچ انسانی دلش نمیاد اینکاررو بکنه).اون مادر تعصبی نسبت به همچین مردی نداشت اما اینکه در حقت اینهمه نامردی ،دروغ ،حقه بازی و ریا بشه خیلی سخته. ا
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله :
مَن مَشى مَع ظالِمٍ لِيُعِينَهُ و هُو يَعلَمُ أنّهُ ظالِمٌ فقد خَرَجَ مِن الإسلامِ
هر كس بداند كسى ستمگر است و با اين حال او را همراهى كند ، از اسلام خارج شده است .
( كنز العمّال : ۱۴۹۵۵ ـ ۷۵۹۶ )
دوستش آزادانه کمکشون کرد، به اندازه دایی و مادر شوهرش نقش داشت ،آیا این زن بچه نداشت نمیترسه آه این مادر بچه اش رو ازش بگیره دعایی که مادر بچه هر لحظه و هر ثانیه می کنه. دوستش چرا حمایت و کمکش کرد چرا قیامتش رو خراب کرد چی بدست آورد.چرا آه سوزناک این مادر رو وارد زندگی خودش و بچه هاش کرد .دو به هم زنی و خراب کردن روابط بین دو هم آشیانه و همسر، گناهی کبیره و بسیار بزرگ است.کاش اجازه میداد اون مادر خودش جدا بشه نه اینکه در کمال خونسردی این حرفا رو به مردم بزنه
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله :
اِتَّقُوا دَعوَةَ المَظلومِ؛ فإنّما يَسألُ اللّه ُ تعالى حَقَّهُ، و إنَّ اللّه َ تعالى لَم يَمنَعْ ذا حَقٍّ حَقَّهُ .
از دعاى ستمديده بترسيد ؛ زيرا كه او از خداوند عزّ و جلّ حقّ خود را مى طلبد و خداوند هيچ حقدارى را از حقّش محروم نمى كند
وقتی زن مطلقه همراه با دوستش داشتن دوتایی حلقه می خریدن اون طرف خیابون هم مادر بچه داشت به اونا نیگاه میکرد اون دوتا شاد و شنگول بودن از خراب کردن یه آشیونه ،حتی حلقه رو با هزینه خودشون خریدن و از شوهرش خبری نبود چون اون مرد چیزی واسش مهم نبود اون دو زن خودشون بریدن و دوختن و کار رو تموم کردن، اون روز مادر بچه هنوز طلاق نگرفته بود و داشت تو دلش نفرینشون میکرد و به شادی این دو زن نیگاه میکرد. زن مطلقه به عشقش رسید و تو روستا زندگی می کنه و آرایشگاه زده .اما در این بین چی گیر دوستش اومد زن پا به سن گذاشته ای که مادر چند تا بچه بود... غیر از یه آه
مادر بچه بخاطر بچه اش در مقابل دایی و مادر شوهرش سالها مقاومت کرد و بخاطر بچه اش جنگید اما در مقابل خیانت زن مطلقه و حرف و حدیث تلخ دوست زن مطلقه تسلیم شد و تقدیرش رو به اونا واگذار کرد تا هر طوری می خوان بنویسن و اونا رو به دادگاه حق سپرد.ا
حضرت صادق (علیه السلام) می فرماید
" چون روز قیامت منادی ندا می کند ستمکاران کجایند، یاری کنندگان ستمکاران کجایند، شبیه های ستمکاران کجایند، حتی کسی که برای آن ها قلمی تراشیده یا دواتی آماده کرده باشد تا حکم ظلمی بنویسد پس تمام آنها را در تابوتی از آهن جمع کرده و در آتش جهنم انداخته میشوند ."(9)
کاش صبر میکردن تا خودشون جدا بشن نه اونا باعث جدائی شون بشن.اگه بهشت زیر پای مادرانه ،آه اون مادر یه روزی اثر میکنه و همه تقاصش رو پس میدن .کاش ایمانشون قوی تر بود. مادر بچه می تونست طلاق نگیره ،شکایت کنه ،مهریه و نفقه اش رو بخواد اولا شوهرش هیچی نداشت و بدهکار بود و چیزی تو دنیا واسش مهم نبود . تو این بین شرم و حیا ،ترس از خدا و روز قیامت و وجدان خیلی تاثیر داره.ا
دائی شوهرش به عنوان سفیر جنگ می گفت باید طلاق مجانی بگیری چون شوهرت چیزی نداره بهت بده و بدهکاره از بچه هم خبری نیست اون بچه دیگه بچه خواهرمه و بهش وابسته شده(اما وجدانش نگفت این مادر بچه رو به دنیا آورده و از گوشت و خون اونه و مادرش بیشتر بهش وابسته است تا مادربزرگش ) دائیش میگفت پسر ما نباید زن داشته باشه و اگه داشته باشه باید با پدر و مادرش زندگی کنه در یک کلام میخواست کنترلش کنه آخه همسایه هم بودن. می گفت پسرمون هر بار که بچه رو بیاره روستا مابهت پس نمیدیم تو هر بار با گرفتن بچه ات میمیری پس یه بار بمیر و تمومش کن طلاق بگیر پسرما نباید زن داشته باشه باید جلوی چشم خودمون باشه(آیا این مرد از آه این مادر نمیترسه). آیا دائیش می تونه تا ابد کنترلشون کنه و مواظبشون باشه...آیا زن مطلقه تا ابد با مادرشوهرش زندگی میکنه صدالبته که نه. دائی شوهرش هرکاری کردتا مادر بچه حذف بشه تا خواهرش با عروسش زندگی کنه (البته این عروس نه )و عروسش کارهای خونه رو انجام بده نه کارمندی که بره سره کار و نتونه به خواهرش برسه.آیا دائیش به آرزوش رسید؟ اون مرد چی بدست آورد؟ اونا به هیچکدوم از آرزوهاشون نرسیدن.
مرد متاهل از ترس دائیش هرگز نتونست حرفی بزنه فقط تماشاچی بود همه حرف زدن دخالت کردن اما اون حرفی برای گفتن نداشت اصلا از چیزی خبر نداشت ،خواب بود و مشغول خوشگذرانیش بود .. فقط خدا میدونه با دل این مادر چه ها کردن .مادر بچه به دائی شوهرش گفت من یه مادرم گناهم چیه یه روزی آهم دامنتون رو میگیره قیامتی هست،خدایی هست ،دایی شوهرش قهقهه زد و گفت کاش این آه تو می اومد و همه ما رو می سوزوند ببینیم این آه تو چیکار میکنه مسخره اش می کرد.
دائیش می گفت اگه گناهی باشه مال شوهرته نه من ،من که تو قبر اون نمیرم ...اما هرکسی به اندازه دخالتهایی که کرده تقاصش رو پس میده و اگه بدونن این آه خیلی وقته سراغشون اومده،خدا انتقام اون مادر رو با این خیانت از اونا گرفت ،دود این خیانت تو چشم خودشون رفت .مادربچه با این خیانت به آرامش رسید و آزاد شد .اما آیا اونا هم مثل مادر بچه شاد شدن...ا
اونا حق نداشتن با آبرو و حیثت و آینده اون مادر بازی کنن فقط به خاطر اینکه پسرشون مرد زندگی نبود و می بایست کنترل بشه از اول واسش زن نمی گرفتن یا اصلا دخالت نمیکردن. دائیش نباید دل اون مادر رو زخمی و زخمی تر میکرد چه جوابی داره به خدا بده.... اون مادر وقتی اونا رو از آهش،از حلالیت، از خدا ،از قیامت می ترسوند اونا بهش میخندیدن. خوب تنها اسلحه ای که اون مادر داشت همین بود و مطمئنه یه روزی این آه اثر میکنه و نوبت خنده اونم میرسه.ا
قرار بود مرد متاهل پسرش رو بده به مادربزرگش ، و خودش بره تو خونه آماده زن مطلقه زندگی کنه به جای اینکه برای بچه اش هم پدر باشه هم مادر دنبال خوشی و لذت خودش بود.اما داییش نذاشت و مجبور شد با پدر و مادرش زندگی کنه ،مرد متاهل حتی بچه خودش رو هم بخشیده بود و قرار بود برای بچه یکی دیگه پدری کنه
حضرت رسول اکرم می فرمایند
در لیلة المعراج(شب معراج) بر هر دری از درهای جهنم دیدم که اموری نوشته است؛ که یکی از آن ها این بود(از یاری کنندگان ستمگران مباش)" (2)
اما در این بین گناه مادر بچه چی بود مرد متاهل تو دادگاه گفت این زن بدهی هام رو پرداخت نکرده اما مگه این زن چقدر حقوق داشت هم خونه درست کنه هم خرجی زن و بچه اش رو بده ،هم وسایل خونه بخره هم بدهی ندانم کاری و خوش گذرانی شوهرش رو بده مگه این زن وزیر بود،دکتربود.. اصلا چرا این مرد اینهمه بدهکار بود چیکار میکردمادر بچه هیچ وقت نفهمید
زن مطلقه و دوستش-مادر شوهر -دایی و خاله شوهر آیا اینا بچه ندارن وجدان ندارن بیگناه کسی رو مجازات میکنن و از حق انسانی و شرعی یه مادر میگذرن شبها چطوری سر رو بالش میذارن
امام على عليه السلام فرمود :
و اللّه ِ لو اُعطِيتُ الأقاليمَ السَّبعَةَ بما تَحتَ أفلاكِها، على أن أعصِيَ اللّه َ في نَملَةٍ أسلُبُها جُلْبَ شَعِيرَةٍ ما فَعَلتُهُ
به خدا سوگند اگر هفت اقليم را با هر آنچه در زير افلاك آن است به من دهند ، بدين شرط كه با گرفتن پوست جوى از دهان مورى نافرمانى خدا كنم، هرگز چنين نخواهم كرد.
بعد طلاق مادر بچه فهمید موقعی که خونه رو درست کرده بود شوهرش برای گرفتن امتیاز گاز اولین بار اونجا خونه رو با سند جعلی به نام خودش زده بود و یه سال بعد با سند جعلی خونه رو می فروشه تو این مدت این مرد چه جوری به چشمای ناموسش نیگاه میکرد، خجالت نمی کشید ،عذاب وجدان نداشت فقط آبروی خودش رو برده بود ، شوهرش نتونست کاری بکنه مال حلال همیشه به صاحبش بر میگرده.ا
بیایید انسان باشیم و پا رو وجدانمون نذاریم.و خدا رو ناظر بر اعمالمون بدانیم و به کسی ظلم نکنیم.همه چی پول نیست،لطفا با کسی ازدواج کنید که از فهم و دانایی و سلامت عقلش مطمئن باشید و ترس از خدا و روز قیامت،وجدان و شرم و حیا تو وجودش باشد .مادر بچه بخاطر دیدن بچه اش از 300سکه ،نفقه و اجرت المثل گذشت ،اما نذاشتن بچه رو ببینه.... گاهی باید رفت و بخدا واگذار کرد.البته هنوز مهریه و نفقه اش رو بهش بدهکاره ،مادر بچه میتونه اجرا بذاره اما اینکار رو نکرده و تنها کسی که از این خیانت خیلی خوشحاله مادر بچه بود چون شوهرش خودش رو به همه اثبات کرد
مادر بچه از ته دل از خدا می خواد این زن تا ابد عروس مادر شوهرش باقی بمونه ونتيجه کارش جلوی چشمش باشه...هیچ کار خدا بی حکمت نیست ،خدا خودش میدونه چیکار کنه.کسی که این دو تا رو باهم آشنا کرد دوست مرد متاهل بودکه بارها نون و نمک مادر بچه رو خورده بودو نمکدون رو شکست و بخاطر بدهی هاش در به در و آواره شهرها شده ،بنگاه چی که خونه اش رو با سند جعلی فروخت بخاطر حقه بازیهاش به اروپا فرار کرده و با مال مردم داره با خوشحالی زندگی میکنه. خدا چهره واقعی ظالمین رو به مردم نشون داد و رسوای عالمشون کرد
آیا اونا شادی وارد دلشون شد...!زن مطلقه فقط 4/5 ماه تونست اونا رو تحمل کنه و زود مستقل شد(به دایی شوهرش گفتن گناه مادر بچه چیه گفت این زن باعث شده پسرمون از پدر و مادرش جدا بشه عجب حرفی .اما خوشبختانه پسرشون دوباره از مادرش جدا شد و داییش نتونست جلوش رو بگیره) مرد متاهل بچه اش رو نخواست و کادو داد به مادربزرگش و با بچه زن مطلقه داره زندگی میکنه
بچه کماکان از مادرش متنفره ،مادر بچه چوب صداقت ،اعتماد و زحماتش رو خورد .اون مادر خیلی زجر کشید و با گذشت زمان حالش خوب شد اما جای پای همه اونا رو دلش موند وهیچ وقت پاک نمیشه مگه اینکه خدا طعم از دست دادن اولاد رو به اونا بچشونه و مادر به حقش برسه چون به عدالت خدا ایمان داره و میدونه دیر یا زود تقاصش رو پس میدن چون تمام بلاهایی که سرش اومد بخاطر چشم طمع اونا و عشق مادریش بود، مادر بچه دعا میکنه بعد اون هرگز خوشی و سلامتی به خو نه اشون نیاد.و مهریه و نفقه اونو برای دوا و درمونشون خرج کنن که دارن خرج میکنن،مادر قصه ما بچه ،مهریه ،نفقه و بهترین سالهای عمرش رو از دست داد و هرگزحلالشون نکرد و روزی هزار بار خدا رو شکر میکنه که از اون باتلاق و شکنجه گاه نجات پیدا کرد.
. ا
كنز العمّال ـ به نقل از ابو هدبه از انس ـ : پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود :
بينَ الجَنَّةِ و العَبدِ سَبعُ عِقابٍ، أهوَنُها المَوتُ . قالَ أنَسٌ : قلتُ : يا رسولَ اللّه ِ ، فما أصعَبُها ؟ قالَ : الوُقُوفُ بينَ يَدَيِ اللّه ِ عَزَّ و جلَّ إذا تَعَلَّقَ المَظلُومُونَ بِالظالِمِينَ .
ميان بهشت و آدمى هفت گردنه است ، كه آسان ترين آنها مرگ باشدعرض كردم : اى رسول خدا! پس سخت ترين آنها چيست؟ فرمود : ايستادن در پيشگاه خداوند عزّ و جلّ آن گاه كه ستمديدگان گريبان ستمگران را بگيرند .
( كنز العمّال : ۸۸۶۲ )
امام على عليه السلام :
و عِزَّتي و جلالِي ، لا يَجُوزُني ظُلمُ ظالِمٍ و لَو كَفٌّ بِكَفٍّ، و لو مَسْحةٌ بِكَفٍّ، و نَطْحَةُ ما بينَ الشاةِ القَرْناءِ إلى الشاةِ الجَمّاءِ، فَيَقتَصُّ اللّه ُ لِلعِبادِ بَعضِهِم مِن بَعضٍ حتّى لا يَبقى لأِحَدٍ عندَ أحَدٍ مَظلِمَةٌ، ثُمّ يَبعَثُهُم اللّه ُ إلى الحِسابِ .
خداوند عزّ و جلّ فرمود : به عزّت و جلالم سوگند كه از ظلم هيچ ظالمى نگذرم ، گر چه زدن مشتى باشد ، يا كشيدن دستى يا شاخ زدن گوسفندِ شاخدارى به گوسفندى بى شاخ . خداوند تقاصّ بندگان را از يكديگر مى گيرد ، تا جايى كه هيچ كس به گردن ديگرى حق و مظلمه اى نداشته باشد ، آن گاه ايشان را براى حسابرسى مى فرستد .
( المحاسن : ۱/۶۸/۱۸ )
این مادر می بایست از اول به قانون مراجعه میکرد و از حقش نمی گذشت و ظلم رو قبول نمکرد ،اما خیلی دیر فهمید مراجعه به قانون و حق خواهی عیب نیست.
